در حالی که "پلیس افکار" مشغول تفتیش عقاید دوباره و سه باره ی اعضای حزب است و "صفحه های سخنگو" (نوعی وسیله ی الکترونیکی که نقش گیرنده و فرستنده را تواما بازی می کند. {ترکیبی از دوربین مدار بسته و تلویزیون !!!}) هر جا که پوستر "برادر بزرگ" به دیوار نبوده ، نصب شده اند و وزارت عشق پر است از مجرمان فکری ، یک نفر مثل بقیه فکر نمی کند.
وینستون اسمیت یکی از هزاران کارمند "وزارت حقیقت" است که وظیفه ی اصلی او بازسازی مدارکی است که با شرایط امروز حزب در تضاد است. برای مثال اگر امروز "اوشینیا" (کشوری که وینستون در آن زندگی می کند و یکی از سه ابر قدرت دنیا) با "اوراسیا" متحد است و با "ایستاسیا" در حال جنگ یعنی اوشینیا همیشه با ایستاسیا در جنگ بوده است و هیچ کس حق ندارد به یاد بیاورد که اوشینیا تا پنج سال پیش با اوراسیا در جنگ بوده !!!
وینستون جزو معدود افرادی است که به برادر بزرگ عشق نمی ورزد و به یاد دارد زمانی اوشینیا با ایستاسیا در صلح بوده است و مدام به این سوال آزاردهنده فکر می کند که آیا همیشه خیابان های شهر لندن به همین کثیفی بوده اند و خانه هایش رو به ویرانی ؟؟؟
در دنیایی که کسی حق دوست داشتن و دوست داشته شدن ندارد آقای قهرمان داستان از یکی از دختران "انجمن جوانان ضد سکس" کاغذی دریافت می کند که رویش با خطی کج و معوج و حروفی بزرگ نوشته اند: "دوستت دارم !!!" و از آن جایی که قهرمان داستان است و حق ندارد از خودش ضعف نشان دهد (حداقل نه در اوایل کتاب!!!) خطر جاسوس پلیس افکار بودن دخترک را به جان می خرد و با او شروع به معاشرت می کند. بعد از گذشت تنها چند روز می فهمد "جولیا" هم مثل بقیه زنان حزب نیست و از معدود زنانی است که به رابطه ی جنسی نمی گوید "عمل تولید بچه" یا "فعالیت حزبی" !!!
چند ماه بعد وینستون و جولیا با یکی از اعضای رده بالای حزب به اسم "اوبراین" آشنا می شوند که عضو "انجمن برادری" (انجمنی که فعالیت های ضد حزبی دارد و تنها نشانی که از آن به چشم می خورد نوشته های کم رنگ پشت در دستشویی هاست) است.
وینستون و جولیا چند هفته بعد از زمان عضویت شان در انجمن برادری توسط پلیس افکار دستگیر می شوند و معلوم می شود اوبراین نه تنها از اعضای انجمن برادری نیست بلکه از جاسوسان حزب است و شاید انجمن برادری اصلا وجود خارجی ندارد و تنها حقه ای است برای به دام انداختن مجرمان فکری !!!
وینستون بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا در "وزارت عشق" مانند دیگر اعضای عادی حزب دچار خودبیگانگی می شود (یه چیزی توی مایه های گاو مشدی حسن) و به اصول اینگسوس ایمان می آورد و می شود مدافع شماره ی یک شعار های حزب و زیر لب زمزمه می کند:
جنگ ، صلح است.
آزادی ، بردگی است.
نادانی ، توانایی است.
پ.ن: ۱۹۸۴ جزو صد کتابی است که باید قبل از وداع با دار فانی خوانده شده باشد تا فرشته مرگ روح انسان را توفی کند و از آن جایی که حادثه خبر نمی کند . . . :))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اضافه شد:
من اگه آدم بودم به جای محسن چاوشی گوش کردن و زهیر خوندن یه فکری به حال مرض خودم می کردم :(
طبق معمول از سر و کول ایستگاه متروی انقلاب آدم بالا می رود و علی رغم صدای توی بلندگو (که می گوید "مسافرین محترم ، لطفا جهت سهولت در تردد از سمت راست خود حرکت کنید.") مردم به حرکت زیک-زاک وارشون ادامه می دهند و از هر سمتی که دلشون می خواهد حرکت می کنند.
مثل مسافرهای کارکشته تا صدای سوت باز شدن درهای قطار را می شنوم از جا می پرم و جلو تر از بقیه می روم توی واگن و روی نزدیک ترین جا به تابلوی راهنما چهار-زانو می نشینم ، کتابم را در می آورم و می روم به دنیای آقای وینستون اسمیت ، جایی در حوالی سال 1984.
بلند گو می گوید:"ایستگاه بعدی ، دروازه شمیران !!!" کتابم را می گذارم توی کیفم و خودم را با دیوار های واگن سرگرم می کنم. بالای در رو به رویم به نستعلیق نوشه اند: "سراب ها ما را سیراب نمی کند." ناخودآگاه یاد یکی از 20:30 های بعد از انتخابات می افتم. اونی که استاندار یزد رو به خیال خودش رسوا کرد. چقدر حرص خوردم. با خودم می گفتم "اگه مردید کثیف کاری های خودتون رو ُ رو کنید.".
خط ام رو عوض می کنم و همه ی بقه ی راه به صورت آدم ها زل می زنم و سعی می کنم از روی صورت هاشون بفهمم که اون جمله برای چه کسانی معنایی مشابه دارد.
هنوز توی بحر صورت های اطرافم هستم که یکهو سر بلند می کنم و می بینم ساختمون های شماره 1و 2و 3 ی دانشگاه رو مثل شکلات بسته بندی کرده اند.می روم جلو و می بینم کاغذ کادو های خیالی ام چیزی شبیه به بیلبورد های تبلیغاتی اند با مضمون 13 آبان و لانه ی جاسوسی . . . پوزخند زنان رد می شوم و می روم سر کلاسم.
بعد از کلاس جلوی یکی از دیوارها شلوغه. یک سری کاغذ زدند به دیوار و نظر بچه ها رو درباره ی سیاست پرسیده اند . . .با خودم فکر می کنم:"وای ... وای . . . چقدر آزادی !!! چه هوایی . . . چه بویی . . . چه ... !!! من یکی که دلم می خواد عق بزنم . . . آره باشه با چهارتا کاغذ پاره حواسمون از اون هایی که توی زندان اند پرت شد!!!"
می خواهم چیزی بنویسم . . . یاد جمله ی بالای در می افتم "سراب ها ما را سیراب نمی کنند." یکی از بچه ها با یک ماژیک از ساختمون دو می آید بیرون. و به یکی از سوال های روی دیوار جوابی طنز می دهد. قبل از این که مغزم چیزی رو پردازش کند ماژیک رو ازش می گیرم و با درشت ترین خطی که ممکنه می نویسم:
"سراب ها ما را سیراب نمی کنند!"
دستای کی رو گرفتی زیر بارون های پاییز :((
پ.ن:می خوام این جا با تو باشم زیر بارون ها دوبار/ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
من نه فراموش کرده ام و نه حتی یک لحظه به چیزی جز رویا فکر کرده ام... رویایی که بود و هست و می ترسم که بماند و می دانم که می ماند...
" آنگاه که دیوانه شدم/تاکتیو"
DeLETed
توی این زیر زمین امروزی همیشه یکی پیدا می شود که از پشت شبیه اش باشد یا بوی عطرش را بدهد و یا همیشه در میان انبوه کفش های دونده، یک کفش شبیه مال اوست. به مردم تنه می زنی، مدام عذرخواهی می کنی، روی پله برقی میدوی و آخرسر که گمش کردی ،صاحب کفش ها را می گویم ، به خودت نهیب می زنی که: . . . هی !!! کفش هایی که تو دیدی نو بودند،مال او دیگر باید کهنه شده باشند. توی این فکر هایی که عطرش دماغت را پر می کند، سرت را که بلند می کنی می بینی یک تکه مقوا گرفته اند زیر دماغت. مقوا را از فروشنده ای که تا کمر روی ویترین اش خم شده می گیری و می گذاری همان جا زیر دماغت بماند. هنوز مشغول بلعیدن عطری که یک آدم چهارشانه ی پیراهن سرمه ای از خروجی ای که جزو مسیر توست بیرون می رود. یک بار دیگر به چشمان و حافظه ات اعتماد می کنی و با خودت می گویی ضرری که ندارد،شاید خودش باشد. قدم های آخر را می دوی. دیگر داری کنار چهار شانه ی پیراهن سرمه ای راه می روی. کله ات را می کنی توی صورتش و این باعث داغ تر شدن چشمانت می شود. با خودت می گویی: دیگر باید به این جور ملاقات ها عادت کنم، ملاقات با تکه . . . تکه هایش!!! تازه آنقدرها هم بد نیست بویش را هم که داری می توانی چشمانت را ببندی و تصویری را که یک بار مدل دماغش یادت رفته و بار دیگر حالت لبخندش را، مجسم کنی.
حالا که فکر می کنم آنقدر ها هم بد نیست . . .ملاقات با تکه تکه هایش را می گویم!!!
بالاخره پایمان به پله های آن خراب شده رسید :))
تولدم مبارک !!!
پ.ن.1: دل و دماغ نوشتن در مورد زادروزمان را نداریم (فعلا !!!)
پ.ن.2: تو ادامه مطلب زاد روز نامه ی چند سال قبلم رو گذاشتم.(حال داشتید بخونید)
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
"عرفان نظرآهاری"
دریا: لاک پشت ماسه ای
قهوه: اون دستگاه دزده ی مدرسه که به قول عرفانه هی پولای آدم رو می خوره و هیچی بیرون نمی ده!!!
غرور: آشغالی که به درد بازیافت هم نمی خوره.
ناظم:
کلاس4/1: خ.سعادت (1+1بزرگتر از 2 _خانمم از کار گروهی غافل نشو !!!خانوم . . .)
کلاس3/2 (؟؟؟): دوباره همون خ.سعادت و کارگروهی احمقانه اش !!!
کلاس3/3: خ.افشار: ناخن_مو_ابرو_جوراب و مقنعه های چونه داری که سرمون نکردیم :)
پیش 3: پوری جونم و ماجرای کفگیر دزدی :))
دفتر مدیر: لاکی بامبو
هلو : وزیر بهداشت
خواب: معمولا یادم نمی مونه :))
قرمه سبزی: گربه سبزی_خانم LEGO
ریاضی: گاز گرفتن مریم (کریم) سر زنگ خ.دلشاد
آهنگ: صدای یک وسیله ی خانگی(نام وسیله شخصی است:D)
فمینیسم: نه پسر،نه عشق و نه حتی سیگار :))
استخر: کمپوت هلو
آبگوشت: اصلاح می کنم . . . نون تو آبگوشت: جوون دلم !!!
جومونگ: نمی بینم!!!
زندگی: خدابیامرز دایی مامانم می گفت:"زندگی مثل خیار می مونه، کونش (تهش) تلخه!!!"
روزنامه: نیازمندیهای همشهری
کتاب: بابالنگ دراز
کودکی: خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره . . . + سبز سبزم ریشه دارم . . .
دروغ: =دزدی (به نقل از بادبادک باز خالد حسینی: وقتی دروغ می گی حق کسی رو از دونستن حقیقت می دزدی.)
دانشگاه: جهت رسیدن پایمان به پله های این خراب شده (شدیدا) نیازمند دعاهای سبزتان هستیم(بنیاد حمایت از بیماری های حاد !!!)
فوتبال: شجریان
گربه: سحر
شب: قبلا ها یاد facebook می افتادم. الان هیچی !!!
وبلاگ: روز تولد وبلاگم تو سایت مدرسه با سپیده و مریم و سحر خدابیامرز !!!
و البته همچنان: خوش به حال من و دریا و غروب و خوشید/ و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
اینترنت: قر...قر...قر...ای...ای..یی یی یی ((dial up_فیبر نوری و مهندسی که چندان هم جالب نبود !!!
عشق: فیروزه ای
ایرانسل: یاور نیلوفر این ها + اولین سیم کارتم :)
سال88: نه امسال سال من نیست و . . . نمی دونی . . .
تقلب: کلاس سناریو ی فلش + تقلب با سبزی فروش
قزوین: مرض !!! نیشت رو ببند . . . :D
پرواز: مهماندار ازرائیل(اظرائیل؟اضرائیل؟اذرائیل)
ازدواج: مرد احمق+زن احمق
تحصیل: دیپلم داریم ما . . .دیپلم داریم ما . . . دد...دد... دیپلم... + دست به سینه ی کثافتی که اون روز پنچرمون کرد :((
پیتزا: ماه رمضونی . . . دلمو شیکوندی/برو حالشو ببر . . . +کرمان
کلم پلو: یه بار مامانم درست کرد.
شب قدر: افطاری خرد :(
مدرسه: خرد/دهه ی زجر/همایش/بسکتبال/بخار فومی که سرطان زا بود/در آوردن پدر ملت/کچل کردنشون/خل بازی تو راهرو ها/نهارخوری با همه ی ضمائم و تعلیقاتش/کتابخونه با نقاشی ها و بنفشه آفریقایی هاش و صد البته با جوجه دکترش/لب پنجره نشستن و پوری رو حرص دادن و . . .
این پست: خب . . . بسیار بسی از شرکت در این بازی اینترنتی مشعوف شدیم و بوسیله ی همین تریبون، سپیده/سیب/صبا/مهسا/سفر تک نفره/تاکتیو/حدیث/عمو وحید/مهدی(گمنام) را به این بازی دعوت می کنیم.
پ.ن:اگرچه این بازی دعوتی نبود و همین جوری خواستیم یک ابراز وجودی کرده باشیم :D
اضافه شد:
به تاکتیو: جانا سخن از زبان ما می گویی :((
به پرسنده: تو فقط یه نقطه بودی . . . من تو رو صدا نمی دم !!! :))